آبتین زندگی مامان
داستانهای من و آبتین و باباش و دایناسورها
تاريخ : چهارشنبه 19 / 7 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 464 مرتبه

روز جهاني كودك به همه كودكان دنيا مبارك باشه، اميدوارم روزي برسه كه هيچ كودكي بي‌سرپرست يا بدسرپرست يا بي‌خانمان نباشه و همه كودكان در صحت و سلامت در كانون گرم خانواده زندگي كنند.

يكشنبه مهد آبتين به مناسبت روز جهاني كودك داخل يكي از پارك‌هاي شرق تهران به نام ياسمن جشن گرفته بود البته يادداشت داده بودند كه مهد ساعت 14 تعطيل مي‌شه و جشن ساعت 16 در پارك آغاز خواهد شد به همين دليل بنده زودتر مرخصي گرفتم تا ساعت 14 بتونم آبتين از مهد بگيرم بعدشم رفتيم خونه حالا بماند كه پونصد بار تو راه آبتين به من گفت كي مي‌ريم جشن بالاخره ساعت 30/16 با مامان نرگس رفتيم پارك، بد نبود يك قسمت عمو قصه‌گو قصه مي‌گفت يك قسمت بچه‌ها نقاشي و كاردستي درست مي‌كردند يك قسمت بچه‌ها گريم مي‌شدند و يك قسمت هم  يك خرگوش و يك پرنده آورده‌بودند براي تماشا كه آبتين دنبال‌بازي با دوستان به بقيه ترجيح داد البته اول رفتيم گريم شد مدام به خانم گريمور مي‌گفت من مي‌خوام ببر بشم، پس از گريم هم يك پسر كه هم قد و قواره خودش بود آورد پيش من گفت مامان با دوستم آشنا شد (اين تربيتش من كشته) اسمش علي اميره دوستش گفت آبتين اميرعلي آبتين هم خنديد گفت ببخشيد اشتباه شد اميرعلي و دويدند رفتند مشغول بازي شدند من و مامانم هم كمي نشستيم با هم صحبت كردن ساعت 18 برگشتيم خونه البته خونه مامان نرگس



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 3 / 7 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 490 مرتبه

آبتین از اول مهر رفت مهد شادزی در ظاهر که مهد خوبیه امیدوارم واقعا همینطور باشه روز اول با هم رفتیم و مدیر مهد من و آبتین به مربییش معرفی کرد اسمش سمیه جون بود صورت مهربونی داره سمیه جون آبتین برد به کلاس و به بچه‌ها معرفی کرد من هم رفتم داخل دفتر نشستم قبل از رفتن آبتین مدام بهم می‌گفت مامان پیشم بمونیا من هم بهش قول دادم که می‌مونم حدود یک ساعت نیم اونجا بودم بعد خانم مدیر گفت برای امروز کافیه لطفاً آبتین ببرید ما هم اومدیم خونه روز دوم ٣ ساعت در مهد موند که مامان زری ساعت ١٢ رفت آبتین گرفت. امروز هم از ٣٠/٨ رفته مهد و قرار شد که امروز به خاطر اینکه ناهارشون ماکارونی هست و آبتین دوست داره برای ناهار هم بمونه تا بیشتر از مهد خوشش بیاد و ساعت ١٣ مامان نرگس بره آبتین بگیره فعلا زحمتش به عهده مامان بزرگ هاست دستشون درد نکنه خدا عمرشون بده



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 29 / 6 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 552 مرتبه

در پست قبلی گفتم دارم تلاش می‌کنم آبتین سرجای خودش بخوابه ولی هنوز کامل موفق نشدم شب‌هایی که پیمان هست تا اندازه‌ای این امکان‌پذیره ولی شب‌هایی که پیمان نیست به بهانه این که می‌خواد مواظب من باشه یا اینکه تنهایی می‌ترسه میاد تو تخت من و واقعا هم شبی که پیمان هست احساس امنیت بیشتری می‌کنه و راحتر می‌پذیره که توی تخت خودش بخوابه البته باید پیشش بخوابم تا خوابش ببره و نصف شب هم اگر بلند بشه دردسر دارم می‌خواد بیا تو تخت ما پیمان هم اجازه نمی‌ده برای همین مثل روح سرگردان توی خونه می‌چرخه اولش گریه و نق نق می‌کنه بعد وقتی می‌بینه کسی توجهی نمی‌کنه تمام برق‌ها روشن می‌کنه، کتاب‌ها و اسباب‌بازی‌هاش میاره دورش می‌چینه شروع می‌کنه به کتاب‌خوندن و بازی کردن واقعا موجود عجیبیه من که موندم چه باید بکنم به مشاوره نیاز دارم باید دنبال یک روانشناس خوب بگردم . شما عزیزان که این مطلب را می‌خونید اگر راهکاری به نظرتون میرسه من راهنمایی کنید و یا یک روانشناس خوب معرفی کنید. متشکرم



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 26 / 6 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 637 مرتبه

شهريور ماه آبتين مهد نگذاشتم چون بيشتر روزهاش كه تعطيل بود كلاس شنا هم كه تمام شده آنچنان آموزشي هم كه نمي دهند براي همين گفتم اين ماه پيش مادربزرگ‌ها باشه اميدوارم مادربزرگ‌هاي آبتين سلامت باشند و مشكلي براشون پيش نياد از اول مهر هم مي‌خواهم مهد آبتين عوض كنم دنبال مهد نزديك خونمون مي‌گردم يكي پسنديدم مهد شادزي اين هفته مي‌برمش براي ثبت نام، هفته گذشته هم با آبتين و پيمان رفتيم يك سري به اين مهد زديم روي سر در مهد عكس يك بچه نوزاد كشيده آبتين مي‌گفت كاشكي كوچك بودم مي‌تونستم بيام اين مهد ولي براي بچه كوچولوهاست گفتم نه مامان براي سن شما هم كلاس داره خوشحال شد يك فرم پر كرديم و بعد رفتيم پيش مدير مهد خانم شافعي خانم خوش برخوردي بود براي آبتين يك صندلي كوچك آورد تا كنار ما بشينه آبتين اولش نشست ولي بعد از يك ربع خسته شد از صندلي بلند شد توي اتاق رژه رفت مدام مي‌گفت پس كي مي‌ريم خانه بازي طبقه پايين يك خانه بازي بود كه آبتين قبل از اينكه بيايم بالا آنجا ديده بود مي‌خواست بره ببينه چطوريه خلاصه اينقدر گفت تا خانم شافعي اجازه داد بريم داخل خانه بازي روي هم رفته مهد بدي نبود. آخرش هم خانم شافعي يك بادكنك به آبتين هديه داد.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 24 / 5 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 487 مرتبه

امروز آبتين مسابقه شنا داشت قرار بود ساعت 10 شروع بشه ولي متاسفانه باز هم با تاخير ساعت 45/10 مسابقه شروع شد آبتين نفر اول بود تا مربيش صداش كرد بلند شد با هزار تا ژست رفته كنار استخر ايستاده حالا هرچي بهش مي‌گم گوشت به مربي باشه سوت زد بپري بازم داره ژست هيولا و هركول ... مي‌گيره آخرش هم مربي سوت زده آبتين هنوز توي عالم خودشه براي همين باعث شد از رقيب‌هاش عقب بمونه و نفر سوم بشه و مدال برنز گرفت حالا مگه بالا مياد هي پشتك مي‌زنه زير آبي مي‌ره خلاصه هنرنمايي كرد بعد اومد كنار استخر نشست ولي داشت مي‌لرزيد رفتم حوله‌اش از ميتراجون گرفتم كه بپيچم بهش قبول نكرد گفت مي‌خوام مثل دوستام لخت باشم بعد از اينكه بقيه مسابقه دادند مدال‌هاي بچه‌ها رو بهشون دادند البته خانم جوادي مدير مهد از والدين خواهش كرد رنگ مدال‌ها را به بچه توضيح ندهند منهم همين كار كردم آبتين هم مدام مي‌گفت مامان ديدي قهرمان شدم من كلي قربون صدقه‌اش رفتم لباسهاشو تنش كردم خلاصه اينم از مساقه شنا پسر ما



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 / 5 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 510 مرتبه

ندا جون اسم نامزد برادر بنده‌است كه به تازگي‌ها جشن نامزدشون گرفتيم آبتين هم كه خيلي به فاميل‌هاي سببي علاقه داره و هر فرد تازه‌اي كه بياد تو فاميل به هر شكلي كه بتونه دلش به دست مياره دل نداجون هم به خوبي به دست آورده نداجون هم خيلي دختر مهربون و خوش قلبي براي همين خيلي ارتباط خوبي با هم دارند پنجشنبه گذشته براي اولين بار شام دعوتش كردم خونمون آبتين هم از اول تا آخر با نداجون بود نداجون شام آبتين داد نداجون با آبتين بازي كرد و با هم نقاشي كردند بعد هم آخر شب توي بغل نداجون خوابش برد. ديروز هم به من مي‌گه مامان دلم براي نداجون تنگ شده بگو بياد خونمون خلاصه پسرم خيلي خونگرمهماچ



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 / 5 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 400 مرتبه

چند وقته دارم با آبتين براي اينكه سرجاي خودش بخوابه مبارزه مي‌كنم ولي هر دفعه به بن بست مي‌رسم سر شب مي ره توي تختش من هم يك ساعت كتاب مي‌خونم تا ايشان بخوابند هر دفعه هم مي خواد عكس‌هاي كتاب ببينه خلاصه با بدبختي مي‌خوابونمش بعضي وقت‌ها كنار تختش خودم خوابم مي بره و وقتي بيدار مي‌شم تمام بدنم خشك شده بعد مي‌رم سرجام مي‌خوام بعد نصف شب يواش يواش يك موش كوچولو دوباره مياد توي تخت ما من هم كه ديگه قدرتي ندارم باهاش مخالفت نمي‌كنم ميزارم بخوابه ولي از چهارشنبه عزمم جزم كردم كه در اين كار موفق بشم براي همين موقع خواب در اتاق خوابمون مي‌بندم در اتاق هم به شدت سفته آبتين نمي‌تونه باز كنه مياد پشت در سه ساعت گريه مي‌كنه بعد وقتي مي‌بنيه خبري نيست مي‌ره سرجاش البته هم اون خيلي اذيت مي‌شه هم من ولي چاره‌اي ندارم اميدوارم نتيجه بده



موضوع :
تاريخ : شنبه 21 / 5 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 480 مرتبه

بعد از چند وقت تصميم گرفتم براي پسرم بنويسم اول از همه از پيشرفت‌هاي گل پسرم مي‌خوام بگم آبتين در شنا خيلي خوب پيشرفت كرده بطوري كه مربيش مي‌گه خيلي عالي شنا مي‌كنه ديگه پسرم بدون بازوبند توي قسمت عميق به راحتي شنا مي‌كنه در نقاشي هم خوب پيشرفت كرده قبلا آبتين نقاشي‌هايش خط خطي بود ولي الان نقاشي‌هاش موضوع پيدا كرده و خيلي خوب با نقاشي موضوع مي‌رسونه در زبان آنچنان پيشرفت چشمگيري نداشته البته اين مطلب به مهد هم انتقال دادم قرار برم با ميس مسي مربي زبانشون صحبت كنم كه هنوز وقت نكردم. در ژيمناستيك و قواي جسماني هم پيشرفت خوبي داشته آبتين پرش‌هاي خوبي مي‌كنه (برعكس مامانش كه هميشه توي مدرسه در اين قسمت نمره كم مي‌گرفتم) و اما در مورد وزن متاسفانه اصلا پيشرفتي نداشته و اين من نگران مي‌كنه ولي خوشبختانه قدش بلندتر شده و در مورد غذا خوردن همچنان با آبتين مشكل دارم زمان ناهار و شام مدام بايد بگم آبتين بخور آبتين بخور فقط زمان صبحانه بدون هيچ مشكلي صبحانه‌اش تا ته مي‌خوره خوشبختانه ميوه هم خوب مي‌خوره و در مورد اخلاق بايد بگم بسيار حرف گوش نكن شده يعني اصلا صداي من نمي‌شنوه ولي با اين حال پسر مهربون و خوش برخورديه براي مثال  ديروز در پاركينگ وقتي از ماشين پياده شديم همزمان با ما همسايه طبقه سوم كه تقريبا سه ماه به اين ساختمان اومدند با ما از ماشين پياده شدند من زياد ازشون خوشم نمياد چون خيلي بي فرهنگند پسرهاي دو تا موتور دارند كه گذاشتند توي حياط و جلوه حياط خيلي زشت كردند وقتي هم كه به مدير ساختمان گفتيم كه از آنجا بردارند گفتند 60 ميليون اينجا رهن كردم كه خودم و خانواده‌ام راحت باشند تازه به مدير ساختمان گفته نظافتچي حق نداره با آب پاركينگ و حياط بشوره چون من هم بايد پولش بدم براي همين دوست نداشتم باهاشون سلام و احوالپرسي كنم ولي آبتين هنوز از ماشين پياده نشده شروع كرد به سلام كردن اول آنها توجه نكردن ولي آبتين با سماجت از ماشين پياده شد و با صداي بلند سلام كرد بطوري كه آنها برگشتند و بهش سلام كردن بنابراين بنده هم مجبور شدم با ايشان سلام كنم  



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 / 2 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 528 مرتبه

روز مادر با تأخير مبارك باشه، آبتين براي روز مادر براي من يك نقاشي كشيده‌بود كه در اولين فرصت پيوست خواهم كرد. يك شعر هم ميتراجون بهشون ياد داده‌بود كه برام خوند بعد يك نقاشي ديگه‌ام كشيده‌بود كه ازش پرسيدم اين براي كي كشيدي گفت اين هم براي باباپيمان كشيدم آخه گناه داره خسته از سركار مياد قربون دل مهربونت بشم عزيزدلم قلبماچ



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 30 / 1 / 1391 | نویسنده : شراره
بازدید : 550 مرتبه

كلماتي كه هنوز آبتين اشتباه مي گه

خراب : خباب

هندوانه : هنددانه

ته ديگ : كو كو

شب بخير : شب خِبر كه تازگي‌ها درست تلفظ مي كنه

دماغ : دغام



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد